با سلام به خدمت تمامی دوستان و بازدید کنندگان محترم.
اول از همه باید بگم که این شعر رو به بهترین دوستم........تقدیم میکنم.(و به قول بهترین دوستم: کی می تونه باشه این موقع شب؟؟)
و دوم این که این مطلب چون که خیلی قشنگ بود اون رو داخل وبلاگم قرار دادم.
البته هیچ ربطی به کامپیوتر و اینترنت نداره ولی به دلیل زیباییش اون رو نوشتم.
خوب دیگه بیش از این وقت با ارزشتون رو نمی گیرم وبا بهترین آرزو ها توجه شما رو به متن زیر جلب می کنم.
روزی روزگاری در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی- غم- غرور- عشق-....
روزی خبر رسید که جزیره به زودی به زیر آب خواهد رفت.پس همه ساکنین جزیره قایق هایشان را مرمت کردند و جزیره را ترک کردند.اما عشق مایل بود تا آخرین لحظه باقی بماند چرا که او عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت:
نه .نمی توانی .من مقدار زیادی طلا و نقره در داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
عشق گفت:
لطفا کمکم کن و من را با خودت ببر.
غرور گفت:
نمی توانم.تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق من را کثیف می کنی.
غم در نزدیکی عشق بود – پس عشق به او نگاه کرد و گفت:
اجازه بده تا من با تو بیایم.
غم گفت:
آه عشق – من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
پس عشق این بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد . اما او آنقدر غرق در شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
نا گهان صدایی مسن گفت:
بیا عشق من تو را با خود خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام او را بپرسد و سریع خود را داخل قایق او انداخت و جزیره را ترک گفت.
وقتی به خشکی رسیدند پیر مرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چه قدر به پیر مرد بدهکار است چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسید : او که بود؟
علم پاسخ داد: او زمان است.
عشق گفت: زمان!!اما چرا او به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت:
زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.


